تبليغاتX
به سادگی "من" ... به پیچیدگی زندگی
از محدودیتش می گریزی و به بی نهایت ایمان می آوری.

بی دریغ نثارش می کنی و بی حساب رهایش.

دیگر از تقسیمش نمی هراسی و دلگیر نمی شوی از بی سپاسی.

دیگر ملودی غم خاطره ای بدی نیست و حسرت چاه تاریکی نیست.

دیگر گربه ای که رفت و ندید مهربانیت را منفور نیست تو بی حساب می بخشی.

می خواهی به تصویر درآیی بدون آینده نگری افراطی و بپذیری تغییر را و بباوری آن را.

صدایت را رها نمایی و در جمعیت پنهانی نمایان شوی.

دست هایت را بگشایی.

( به تاریخ همون روزه مطلب قبلی)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 3:13  توسط میهن مهر | 
پشت یک پنجره!

ساکت و تنها چشم انتظار یک اتفاق

اگر اتفاق نیفتد چه؟

سالها می مانی و تابلوی لبخند برای رهگذرانی.

اتفاق سپیدی  در حال افتادن است ولی خوشایندت نیست

منتظر اتفاق خوشایندت می مانی و هیچوقت "اتفاق" را شبیه "انتخاب" تلفظ نمی کنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2:45  توسط میهن مهر | 
به خود فرو میروم و دنیایم را در آنجا می جویم

تلاشی برای ساختن دنیایی بهتر با مرزهایی به بیکرانی خیال و وهم .

دنیایی بهتر از دنیای خالق در ژرفای دل یک مخلوق؟ - چه مخلوق گستاخی! پاسخ-

در این دنیای بهین حکمت خلقت شر و بدی نیست آنچه خواست من است روی میدهد و هرچه هست من است پس ظلمی نیست

در همان لحظه که بوجود چیزی می اندیشم آن را بوجود آورده و خلق کرده ام.

در دنیای خویش کسی را راه حضور نخواهم داد تا بار گناه نیابد و یا این حضور حقی شود تا باز گرفته شود. دنیایی پر از داد ( که چون بیدادی نیست داد مفهوم نیست)

دنیایی بدور از قضاوتهای انسان وار دنیایی بدون قاعدهای مرسوم . دنیای من!

(آنی بر خویش لرزیدم از پندار اینکه من وهم پروردگار خویشم!) 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:12  توسط میهن مهر | 
آموخته ایم که نیاموزیم!

بشنویم و نشنویم! ببینیم و نبینیم! هنر ما این شده است.

کاش آخرین حلقه نیاموختنی مان کامل میشد

کاش می فهمیدیم که نفهمیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 3:7  توسط میهن مهر | 
 

روزی در بین سرویسهای امنیتی دنیا مسابقاتی برگزار شد.

مسابقه بدین قرار بود که خرگوشی را در جنگلهای آمازون رها می کردند و سرویس اطلاعاتی باید در کوتاهترین زمان ممکن آن را پیدا می کردند

اولین شرکت کننده "اینتلجنس سرویس" بود که بعد از ۴۵ دقیقه با خرگوش برگشتُ هیچکس نمیداند آنها از چه وسایلی استفاده کردند.

شرکت کننده دوم "سیا" بود که با استفاده از وسایل ردیاب ماهواره ای و دوربین های حرارتی هوشمند بعد از ۳۳ دقیقه خرگوش را بازگرداند.

سومین شرکت کننده بچه های ایران(!) بودند که هفته اول سپری شد و برنگشتند ُ هفته دوم نیز سپری شد اما خبری از بازگشت آنها نبود آخر هفته سوم بود که بچه های وزارت با خرسی که به شدت زخمی بود  و نمیتوانست روی پاهایش راه برود بازگشتند. خرس مرتب فریاد میزد " به خدا من خرگوشم" 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 19:12  توسط میهن مهر | 

 

 به قصد نوشتن از مهر به میهن قلم برداشتم اما چنان طوفان دغدغه ها و رویداد هایش ذهنم را درنوردید که گویی عذابی بر قومی جدید نازل شده است. این بار کدامین سیب فریبمان داد و بغض هزاره های آدم بودن را تازگی بخشید؟ رخ به رخ پیچیدگی اش سادگی ام را به هماوردی می خواند چه عجیب شده است زندگی!

ناملایم تر از آنکه مجالی به پرواز شاپرک بدهد طفلکی مجبور است به کنج کاشانه اش پناه ببرد و تند باد را نظاره گر باشد پروانه ها نیز به پرواز درون انسانها دل خوشند.

خاطرات دلتنگی ساعت به ساعت بروز می شود تا گریه لیلی را در آورد و اشک گویی قاصد ما شده است که هر روز در گوشش زمزمه می کنیم برسان سلام ما را به غم.

و غم همچون عنکبوتی تارهای غبارگون خود را چنان بر شاخسار عشقه پیچیده که دیگر جایی در آغوش پر مهرش باقی نگذاشته است.

کاغذ باطله هایی به سر و صورتم خورد که تاب حجم کلماتش را نیاوردم اما گوشه یکی از آنها نشانی میزگردی را یافتم که انسانهایش سخن از اتوپیا می گفتند پرسیدم یعنی آنجا برای سخن گفتن نیاز نیست یا خود خرقه بپوشی یا جملاتت را خرقه پوش کنی؟ یکی گفت خرقه پوشی رسمی کهن است امروزی تر بگو سخن از گریم سینمایی سخنان است و نمونه اش شعار های انتخاباتی در سریالهاست. 

آنجا شوق زیستن وجود دارد؟

شوق زندگی مرا به رویای آبی کودکی ام برد همانجایی که صدای لالایی کرم شب تاب می آمد. آری یا نا شنوا شدم یا دیگر کسی لالایی برای کودکان نمی خواند.

تلویزیون را روشن کردم اما دیگر وروجک سر به سر آفای نجار نمی گذاشت به جای آن مرتب اخبار غزه پخش می شد ، بیدادی که توان پاسخش را نمی بینیم شاید هم ممکن نیست.

کانال را عوض می کنی سریالی با آیه های قرآن آغاز می شود و نوید بهترین قصه ها را می دهد اما دوره گرد های سیاست فروشی را می بینی که نمی دانی بیننده را چه چیزی تصور می کنند باز هم ترجیح میدهی هیچ  نبینی .

نوشته ات را بو می کنی چراکه از بوی ناپسند سیاست می هراسی! باید دگرگونش سازی ناگزیر آن را بر جای عطر ریخته دیروز می سایی تا بوی خوش بگیرد.

چه کنم که کار مداد سیاه ، سیاه کردن کاغذ است شاید روزی بتوان با گچ سفید هم روی کاغذ نوشت.

و سرانجام ... می خوابی به امید فردایی بهتر!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 19:57  توسط میهن مهر | 
شاید   در باورهای زردشتی خوندم که احساساتی مثل خشم ، آز ، رشک و ... به دیو های برای انسانها تعبیر شده بودند.

دیوهایی که در کنار خرد و تحت حاکمیت آن در قلمرو روح بزرگ آدمی می زیند و گاهی سر به شورش و نافرمانی برمیدارند و گاهی توسط خرد و  عقل به بند کشیده می شوند.

همه چیز همین جاست در درون آدمی نبرد دیر پای نیکی و بدی و شاید نوعی همزیستی آنان.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 17:20  توسط میهن مهر | 

1

یکصد و یازده روز  سپری شد  تصور کن ! 111 بار خورشید بر زمین تاریک تابید بی آنکه تو رویش باشی ... و غم با رفتنت چه اعتباری یافت.

تو که بودی جنس غم اصلی نبود غصه را معنی نبود. 

 

2

 

چشمانش خواندنی بود پر از حرفهای نگفته اما دیگر کسی حوصله ی خواندن  نداشت.

آخرین با سواد شهر ترجیح داد بیسواد بنماید و هیچ نخواند. او می گفت سوادش را فروخته و به جایش می خواهد آرامش بخرد.

اما دیری نپایید که اخبار آن چشم ها را بگوشش رساندند شنیدم که می گفت کاش می شد گوشها را هم مانند چشمها بست دیگر آرامشش به یغما رفته بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 23:11  توسط میهن مهر | 

چه کابوس غم انگیزی     چه خواب دهشت انگیزی

سکوتم فریاد خاموشی        چه فریاد دل انگیزی    

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 12:10  توسط میهن مهر | 
یلدا بلندترین شب سال است و آخرین قلعه ای که شب در سرزمین مرزی بین شب و روز فتح می کند آخرین اوج و از امشب روز شروع به باز پس گیری زمان خواهد کرد روزها طولانی تر خواهند شد و شب ها کوتاه فردا آغاز زمستان است و سرما در زمستان بارز تر و این در حالیست که روز رو بسوی پیروزی دارد اما ظاهر اینگونه نمی نماید.

سقوط از قله آغاز می گردد قله همیشه آخرین اوج است و چه ظریف است این نکته!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 2:7  توسط میهن مهر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
دیباچه
به نام پروردگار.

وبلاگ نویسی را دوست نداشتم! آن را بیهوده می انگاشتم ولی گویا به رسم سرای سپنج من نیز در آن خواهم نوشت.

اما هنوز بر این باورم که:
ارزش واقعی انسان به حرف هایی است که برای نگفتن دارد . (شریعتی)


نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
پیوندها
روزنامه دیواری
گریه لیلی
میزگرد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM